سفارش تبلیغ
مرکز داده تبیان
عشقولانه
عشقولانه

  •   تا حالا داستان عشق رو شنیدین؟؟؟










  •                       



                     آی رفقا کی می تونه ، خط بکشه رو غصه هام ؟!



                                                                                 هوای تازه ای بده ، به هق هق ترانه هام ؟!



                        کی می تونه عاشقونه ، تُو فصل خشکسالی من ؟!



                                                                                  بارون یاری بباره ، رو دستای خالی من ؟!



    « دوستت دارم » جمله ای با نیروی عظیم که عمق جان انسان را در بر می گیرد. گفتن همین جمله کوتاه نشانی از اوج حیات فکری و روحی انسان است. آن زمان که او نیاز به بالاترین ابراز احساس دارد همین جمله کوتاه است که او را از هزاران در گیری فکری رها می کند. باور کردنی نیست که با گفتن همین جمله ناگهان عین احساسات واقعی برای شخص مقابل بیان می شود. او نیز احساس می کند که روحی وجود او را با کلامی لمس کرده.



    « دوستت دارم » واژه ای است که انسان احساس همان زمانش را به خالصانه ترین و پاک ترین شکل ممکن ابراز می کند. گفتن اینکه او احساسش را بیان می کند درست نیست. بیان کردن و ابراز کردن دو عمل متفاوت هستند. زندگی در سادگی است و ابراز دوستی به ساده ترین شکل زیباترین آن است. سرودن شعری بلند برای ابراز دوستی چیزی نیست جز بیان بلند آن که خستگی را برای او به دنبال دارد. آن چرا که ابراز دوست داشتن در عمیق ترین شکل و زیباترین نوع آن نشان می دهد همین جمله کوتاه است. « دوستت دارم » مانعی است برای تنفر روح.



    اما عشق ، واژه ای روحانی که مکانش در بطن ناخودآگاه انسان است. جایی که خود انسان نمی بیند و این دیگرانند که جلوه‌ی عاشق شدن را می بینند. شاید به همین دلیل است که بسیاری می گویند عشق وجود ندارد. عشق هیچ دو آدمی مانند هم نیست. عشق آدمیان منحصر به خودشان است.عشق یک جوشش است که انسان نمی تواند آغازش را کنترل کند. بر خلاف « دوستت دارم » بیان آن هم نا ممکن است.ابراز عشق با بیان امکان پذیر نیست. چرا که عشق در چهارچوب های روحی و جسمی قرار ندارد که بتوان به آن شکل داد و نشانش داد. عشق را میان واژه ها نمی توان جست ، شاید به همین دلیل است که خود واژه عشق از زمخت ترین حروف ساخته شده!



    سادگی « دوستت دارم » در هیچ جمله ای نیست. اما شجاعت بیان و ابراز آن هم در هیچ احساسی نیست. ابراز عشق آسان نیست چون در ناخودآگاه انسان است و او به دست خود آن را ابراز نمی کند. بلکه عشق خودش می جوشد و در رفتار و چهره و بیان زندگی انسان نمودار می شود. اما « دوستت دارم » جمله ای است که آدمی با اراده خودش حس دوست داشتن را خالصانه در وجود روح مقابلش نشان می دهد و همین خود آگاهی و ارادی بودن است که زیبایی دوست داشتن را مقابل عشق نشان می دهد.



                                           امیدوارم با گفتن دوستت دارم همیشه عاشق بمونید...










    عشق آن نیست که یک دل به صد یار دهی
                عشق آن است که صد دل به یک یار دهی
    نمیدونم ...
    نمیدونم چرا این وبلاگو راه انداختم
    شاید ...
    شاید میخواستم حرفای دل تنهامو توی اون بنویسم
    منتظر بودم تا از تنهایی در بیام تا این وبلاگو تعطیل کنم
    چون دیگه بهانه ای واسه نوشتن من نمیموند
    اما حالا ...
    حالا که دیگه تنها نیستم
    ولی بازم داره مینویسم
    این دفعه واسه چی؟
    واسه این که از خدام بخوام هیچ وقت تنهام نکنه
    واسه این که از همراهم بخوام هیچ وقت تنهام نذاره
    این بار دیگه تو حرفام خبری از غم نیست
    این بار دیگه تو حرفام خبری از تنهایی نیست
    چون دیگه تنها نیستم
    چون کسی رو که دوستش دارم .....
     بقیه شو دیگه نمینویسم
          چون خودش میدونه......




     






                                 



                                                یکی را دوست میدارم.....



                              یکی را دوست میدارم و در قلبم او را احساس میکنم



                   او همان ستاره درخشان اسمان شبهای دلتنگی ,تیره و تار من است



                   او   همان   خورشید  درخشان  اسمان  روزهای   زندگی  من   است



                            اری او همان مهتاب روشنی بخش شبهای من است



                  قلبم او را دوست میدارد و من هم تسلیم احساسات پاک قلبم می باشم



                  او  همان فرشته ای است که با بالهای سفیدش مرا به اوج اسمان ابی برد



                                      مرا با دنیای دوستی و محبت اشنا کرد



                                                یکی را دوست میدارم....



                   همان کسی که هر شب  قصه لیلی و مجنون را در گوشم زمزمه میکرد



                                              مرا به خواب عاشقی میبرد



             کسی که مرا ارام میکرد و معنی دوستی و دوست داشتن را به من می اموخت



                        اینک که با من نیست معنی واقعی دوست داشتن را میفهمم



                                           و تنهایی را واقعا احساس میکنم



                                         او برایم مثل ابرهای زود گذز نیست ,



                             او برایم مثل اسمان  میماند که همیشه بالای سرم است



                         اسمان وقتی ابری میشود من هم از دلگیری او بارانی میشوم



                                         اری من همان اسمان ابری هستم



                                               یکی را دوست میدارم....



                              او دیگر یکی نیست , او برایم یک دنیا عشق است



                              پس با من بمان ای کسی که تو را دوست می دارم



                              پس نرو و با من بمان و تسلیم احساسات پاک من باش



                                          ای خورشید اسمان روزهای من



                                      ای مهتاب روشنی  بخش  شبهای من



                         ای روشنی بخش شبهای تیره و تار من ای اسمان زندگی من



                                              ای همدم زندگی من



                                              با من باش با من باش



                                     چون تورا و فقط تورا دوست میدارم



                                 اری تو را دوست میدارم..فقط تو را !!!!!!!!!!!!!



     



    این بود حرفای دلم....



  • نویسنده: دانیال طاهری(دوشنبه 4/3/88 ساعت 1:7 عصر)

  • نظرات دیگران ( )

  •   رسم عاشقی
  • پیرمردی بر قاطری بنشسته بود و از بیابانی می گذشت . سالکی را بدید که پیاده بود
    پیرمرد گفت: ای مرد به کجا رهسپاری؟
    سالک گفت: به دهی که گویند مردمش خدا نشناسند و کینه و عداوت می ورزند و زنان خود را از ارث محروم می کنند.
    پیرمرد گفت: به خوب جایی می روی!
    سالک گفت: چرا؟
    پیرمرد گفت: من از مردم آن دیارم و دیری است که چشم انتظارم تا کسی بیاید و این مردم را هدایت کند.
    سالک گفت: پس آنچه گویند راست باشد؟
    پیرمرد گفت: تا راست چه باشد.
    سالک گفت: آن کلام که بر واقعیتی صدق کند.
    پیرمرد گفت: در آن دیار کسی را شناسی که در آنجا منزل کنی؟
    سالک گفت: نه
    پیرمرد گفت: مردمانی چنین بدسیرت چگونه تو را میزبان باشند؟
    سالک گفت: ندانم
    پیرمرد گفت: چندی میهمان ما باش. باغی دارم و دیری است که با دخترم روزگار می گذرانم.
    سالک گفت: خداوند تو را عزت دهد اما نیک آن است که به میانه مردمان کج کردار روم و به کار خود رسم.
    پیرمرد گفت: ای کوکب هدایت شبی در منزل ما بیتوته کن تا خودت را بازیابی و هم دیگران را بازسازی.
    سالک گفت: برای رسیدن شتاب دارم.
    پیرمرد گفت: نقل است شیخی از آن رو که خلایق را زودتر به جنت رساند آنان را ترکه می زد تا هدایت شوند. ترسم که تو نیز با مردم این دیار کج کردار آن کنی که شیخ کرد.
    سالک گفت: ندانم که مردم با ترکه به جنت بروند یا نه؟
    پیرمرد گفت: پس تامل کن تا تحمل نیز خود آید. خلایق با خدای خود سرانجام به راه آیند.
    پیرمرد و سالک به باغ رسیدند. از دروازه باغ که گذر کردند، سالک گفت: حقا که اینجا جنت زمین است. آن چشمه و آن پرندگان به غایت مسرت بخش اند.
    پیرمرد گفت: بر آن تخت بنشین تا دخترم ما را میزبان باشد.
    دختر با شال و دستاری سبز آمد و تنگی شربت بیاورد و نزد میهمان بنهاد. سالک در او خیره بماند و در لحظه دل باخت. شب را آنجا بیتوته کرد و سحرگاهان که به قصد گزاردن نماز برخاست پیر مرد گفت: با آن شتابی که برای هدایت خلق داری پندارم که امروز را رهسپاری.
    سالک گفت: اگر مجالی باشد امروز را میهمان تو باشم.
    پیرمرد گفت: تامل در احوال آدمیان راه نجات خلایق است. این گونه کن.
    سالک در باغ قدمی بزد و کنار چشمه برفت. پرنده ها را نیک نگریست و دختر او را میزبان بود. طعامی لذیذ بدو داد و گاه با او هم کلام شد. دختر از احوال مردم و دین خدا نیک آگاه بود و سالک از او غرق در حیرت شد. روز دگر سالک نماز گزارد و در باغ قدم زد پیرمرد او را بدید و گفت: لابد به اندیشه ای که رهسپار رسالت خود بشوی.
    سالک چندی به فکر فرو رفت و گفت: عقل فرمان رفتن می دهد اما دل اطاعت نکند.
    پیر مرد گفت: به فرمان دل روزی دگر بمان تا کار عقل نیز سرانجام گیرد.
    سالک روزی دگر بماند.
    پیرمرد گفت: لابد امروز خواهی رفت, افسوس که ما را تنها خواهی گذاشت.
    سالک گفت: ندانم خواهم رفت یا نه، اما عقل به سرانجام رسیده است. ای پیرمرد من دلباخته دخترت هستم و خواستگارش.
    پیرمرد گفت: با اینکه این هم فرمان دل است اما بخردانه پاسخ گویم.
    سالک گفت: بر شنیدن بی تابم.
    پیرمرد گفت: دخترم را تزویج خواهم کرد به شرطی.
    سالک گفت: هر چه باشد گردن نهم.
    پیرمرد گفت: به ده بروی و آن خلایق کج کردار را به راه راست گردانی تا خدا از تو و ما خشنود گردد.
    سالک گفت: این کار بسی دشوار باشد.
    پیرمرد گفت: آن گاه که تو را دیدم این کار سهل می نمود.
    سالک گفت: آن زمان من رسالت خود را انجام می دادم اگر خلایق به راه راست می شدند و اگر نشدند من کار خویشتن را به تمام کرده بودم.
    پیرمرد گفت: پس تو را رسالتی نبود و در پی کار خود بوده ای!
    سالک گفت: آری.
    پیرمرد گفت: اینک که با دل سخن گویی، کج کرداری را هدایت کن و بازگرد آنگاه دخترم از آن تو.
    سالک گفت: آن یک نفر را من برگزینم یا تو؟
    پیرمرد گفت: پیری است ربا خوار که در گذر، دکان محقری دارد و در میان مردم کج کردار، او شهره است.
    سالک گفت: پیرمردی که عمری بدین صفت بوده و به گناه خود اصرار دارد چگونه با دم سرد من راست گردد؟
    پیرمرد گفت: تو برای هدایت خلقی می رفتی.
    سالک گفت: آن زمان رسم عاشقی نبود.
    پیرمرد گفت: نیک گفتی. اینک که شرط عاشقی است برو به آن دیار و در احوال مردم نیک نظر کن، می خواهم بدانم چه دیده و چه شنیده ای؟
    سالک گفت: همان کنم که تو گویی.
    سالک رفت، به آن دیار که رسید از مردی سراغ پیر مرد را گرفت.
    مرد گفت: این سوال را از کسی دیگر مپرس.
    سالک گفت: چرا؟
    مرد گفت: دیری است که توبه کرده و از خلایق حلالیت طلبیده و همه ثروت خود را به فقرا داده و با دخترش در باغی روزگار می گذراند.
    سالک گفت: شنیده ام که مردم این دیار کج کردارند.
    مرد گفت: تازه به این دیار آمده ام، آنچه تو گویی ندانم. خود در احوال مردم نظاره کن.
    سالک در احوال مردم بسیار نظاره کرد. هر آن کس که دید خوب دید و هر آنچه دید زیبا. برگشت دست پیرمرد را بوسید.
    پیرمرد گفت: چه دیدی؟
    سالک گفت: خلایق سر به کار خود دارند و با خدای خود در عبادت.
    پیرمرد گفت: وقتی با دلی پر عشق در مردم بنگری، آنان را آن گونه ببینی که هستند نه آن گونه که خود خواهی.



  • نویسنده: دانیال طاهری(دوشنبه 4/3/88 ساعت 12:22 عصر)

  • نظرات دیگران ( )


  •   لیست کل یادداشت های این وبلاگ
  • تا حالا داستان عشق رو شنیدین؟؟؟
    رسم عاشقی
    [عناوین آرشیوشده]
  •    RSS 

  •   خانه

  •   شناسنامه

  •   پست الکترونیک

  •  پارسی بلاگ



  • کل بازدید : 464
    بازدید امروز : 0
    بازدید دیروز : 0
  •   مطالب بایگانی شده

  • داستان های عاشقی [2]
    شعر [6]

  •   درباره من

  • عشقولانه
    دانیال طاهری[10]

  •   لوگوی وبلاگ من

  • عشقولانه

  •   اشتراک در خبرنامه
  •  

  •   اوقات شرعی
  • اوقات شرعی


  •   آهنگ وبلاگ من



  •   وضعیت من در یاهو

  • یــــاهـو